سکوت بی انتها

تنها ترین تنهای دنیا......

یه وقتایی یکی میشه همه ی زندگیت

ولی......

هیچ جای زندگیت حضور نداره....!!

امشب و الان که اومدم بنویسم، حالم اصلن خوب نیست...

بدجوری مات و مبهوتم...

کلافه ام ، خسته ام ، بلاتکلیفم ...

باید تکلیفم رو با دلم معلوم کنم ...

هر چند معلوم هم هست ...

می دونم دلم چی می خواد...

ولی مگه مهمه؟!

براش هیچ جوابی ندارم، هیچ کاری از دستم بر نمیاد، نه الان نه هیچ وقت دیگه ای .

خدایا  ....


شهامت می خواهد (شایدم حماقت...)
دوست داشتنِ کسی که
شاید ­...
هیچ وقت ...
هیچ زمان ...
سهم تو نخواهد شد !!
 
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو ؟
 

پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱| 4:16 |میترا| |