سکوت بی انتها

تنها ترین تنهای دنیا......

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری

که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...! نفرین نمی کنم... نکند

به او -که عاشق او بوده ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

شاعر:نحمه زارع

شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴| 8:48 |میترا| |

امشب دومین شبیه که نشستم و دارم کل زندگیمو مرور میکنم 

 

اومدم سری به اینجا بزنم 

تاریخ اولین پستم برمیگرده به سال 91 

یعنی وقتی که فقط 16 ساله بودم 

و توی این 7 سال چقدر همه چیز تغییر کرده

چقدر عوض شدم 

چقدر هر چی مرور میکنم و عقب تر میرم بیشتر دردم و درد

و مگه نه اینکه انسان زاده شده تا به خدا برسه بعد از سختی ها؟

اگه اونها نبود من الان کجا بودم؟؟

من قطعا منِ الان نبود!

انسان ممکن الخطاست و من خطا کار روسیاه

چقدر از سر نفهمی و جهالت پا کج گذاشتم و نفهمیدم 

کودکیم در بی خبری گذشت!

اما نمیخوام بذارم جوونیم هدر بره

جوونیم نذر اباعبدالله الحسین...

چقدر از چیزهایی ترسیدم و گذشتم که الان که فکر میکنم اگه وایسادم پاشون ارزششو داشت

هیچ دلم نمیخواست دلت رو بشکنم 

هیچ وقت دلم نمیخواست اینقدر گلگی تو چشمات نثارم بشه 

تو و دلت واسم با ارزش بودین

شاید وقتهایی که باید میبودی نبودی 

وقتهایی که باید میبودم نبودم 

همیشه منتظر اومدنت بودم!

کاش هیچ مادر پسر دوستی هرگز دختر دار نمیشد...

من بچگیم عذاب کشیدم 

اما تن و روح زخمی بازم وایمیسم تا بسازم جوونی و آینده ای رو که فدای حسین فاطمه بشه

مگه نه اینکه قراره تو یه مستطیل 1 در 2 خاک بشم؟؟

شاید حکمت خدا این بوده 

شاید و شاید و شایدها....

الهی خوشبخت بشی 

الهی عاقبت بخیر بشیم 

فقط میدونم از گناه و زندگی تار گذشته ام که پر از زخمه خسته ام 

کمکم کن یا الله

هیچی سخت تر از نداشتن تو نیست

خوشحالم که ته همه اینا من عشق واقعی رو معشوق خدا رو پیدا کردم گرچه به اندازه فرسنگها ازشون دورم ولی مطمئنم یه روزی بهشون میرسم...|ذکر عشق یا حسین است|

بدون همیشه واسه خوشبختیت دعا میکنم...

چه دارد آنکس که تو را ندارد و چه ندارد آنکس که تو را دارد؟

 

شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۸| 0:55 |میترا| |

تولدت مبارک غریبه ی آشنای کودکی!

7\9\74

7\9\97

چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۹۷| 23:2 |میترا| |

چقدر مسخره ست که باز هم بعد از سالها وقتی میبینمت احساس میکنم من و تو همون ادمای عاشق بچگیم و یادم میره به اندازه قرن ها دوریم و غریبه و تو دلی داری در گرو دیگری...

دو ساله وقتی میبینمت جز این اهنگ چیزی تو سرم تاب نمیخوره:یه حلقه توی دست تو یه حلقه توی چشم من...

خوشبخت باشی...

پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۷| 13:9 |میترا| |

اینبار میخوام مثل خودت نوشته هامو شروع کنم

به یاد روزایی که بهترینت بودم...

به یاد روزایی که تنها عشقت بودم...

روزایی که به قول خودت کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم..

این روزا حالت خیلی خوبه نه؟؟

حالت با زنت خوبه نه؟؟

کاش بهم اعتماد داشتیو...عشقو تو چشمام میخوندی...

نمیدونی اگه مجبور باشی بین اشکای مادرت و عشقت یکیو انتخاب کنی یعنی چی...

کاش میفهمیدیم...کاش میدیدیم...کاش و بازم کاش...

کلش هایی که تا اخرین نفسم هم تمومی ندارن...کاش هایی که دیگه فایده عم ندارن...

نمیدونی وقتی بفهمی عشقت بد تصادفی کرده و نتونی حالشو بپرسی یعنی چی...

نمیدونی وقتی هر شب بیاد تو خوابت حتی وقتی زن داره یعنی چی...

نمیدونی وقتی بقیه پیشت از عشقت و عشق جدیدش و عشق بینشون بگن و تو بشکنیو لبخند بزنی یعنی چی...

نمیدونی خبر نامزدی یارتو تو جمع بشنویو دم نزنی یعنی چی...

نمیدونی امروز که تولدم بود تا الان منتظر تبریکت بودم مثل هر سال یعنی چی...

میدونی کادوی تولدم امروز چی بود؟؟؟؟

بازم نمیدونی....کادوی امروزم یه سیلی از دست داداش بود...میدونی یعنی چی؟؟؟

میدونم نامزد کردی و نباید دیگه فکرتو بکنم..نباید دیگه خوابتو ببینم...نباید دیگه عاشق عشق بچگیم باشم...ولی نمیتونم...خدا ببخشم دیگه این یکی از من ساخته نیست...میدونم گناهه ولی...توان این یکیو ندارم دیگه...

کاش فقط یه کم بهم اعتماد داشتی مرد بچگیهام...

کاش خوشبخت بشی مرد رویا هام...

منو ببخش اگه بدترینت شدم...منو ببخش اگه مجبور شدم...منو ببخش که مثل بچگیهام هنوزم دوست دارم...منو ببخش که بهت فکر میکنم...

 

میدونم انقدر سرت شلوغه و منو یادت رفته که دیگه اینجا نمیای...ولی میخوام بازم بنویسم از عشق بچگیهام بنویسم....

میترا از الان تا وقتی نفس میکشه دیگه یه عشق داره و اونم ارباب عاشقاست...میترا دیگه یه حسرت داره و اون شش گوشه اربابه...میترا دیگه عشقش سه حرفی نیست...4 حرفیه و این 4 حرفم یعنی حسین بن علی و بس...

آرزومه تو کوی عشق ازلیم مثل خودش کشته بشم...

خوشبخت باشی مرد بچگیهام...

 

 

پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۹۵| 0:0 |میترا| |

هفته ی اول جدایی هر شبت گریه اس....هر لحظه به فکرشی شبا با عکسش میخوابی....هفته دوم سخت تر میشه بغضت میخواد بگیره انگار بی تابی...خنده هات جاشونو میدن به گریه....ماه اول هنوز شاید امید داری برگرده هر شب پیجشو چک میکنیکامنتای زیرشو میخونی ماه دوم اما کمکم بیخیال میشی خنده میاد رو لبت از فاز غم میکشی بیرون با رفیقات میری بیرون منتها یه جا یه لحظه دلتنگی دوباره مچتو میگیره....ماه سوم اسمش یا مخفف اسمشو ناخوداگاه گوشه ی همه ی کتابات مینویسی موقع رس حواست میره پیشش میخوای ازش خبر بگیری...اما نمیشه میگذره....6 ماه....یه سال....دو ساال......با خیلیا بعد اون بودی که شاید از خیلیا دوست دارم شنیدی قیافش از یادت رفته تنها چیزی که ازش برات مونده یه سری خاطرات مبهمه.....تموم شد شبای بی قراریت فقط یه چیزیو بدون از این به بعد هیشکی عین اون نمیتونه دلتو بلرزونه....هیشکی.....نمیتونی فراموشش کنیشده بعضی وقتا یهو دیگه دوسش نداشته باشی به خودت میگی اصلا واسه چی دوسش دارم؟مگه کیه؟مگه واسم چی کار کرده؟؟؟مگه چی داره که از همه بهتر باشه....؟؟؟بعد به خودت میخندی و لعنت می فرستی که اصلا واسه چی اینقد خودتو اذیت کردی؟؟یهو یه چیزی یادت میاد....یه چیزه خیلی کوچیک....یه خاطره....یه حرف...یه لبخند.....یه نگاهو بعد همین....همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمیتونی فراموشش کنی حتی اگه به خاطرش بدترین بلاها سرت بیاد....دلم تاب میخواهد...خیلی وقت است که بیتابم دلم تاب میخواهد و یک هل محکم که دلم هری بریزد پایین هر چه در خودش تلنبار کرده....یه شبایی....یه شبایی اصلا نگذشت اما ما ازش گذشتیم یه شبایی هم بد گذشت....سخت گذشت با درد گذشت....یه شبایی داد زدیم اما جز دلمون هیچ کس صدامونو نشنید....یه شبایی همه چی بود جز اونی که باید می بود.....یه شبایی هوا عجیب دو نفره بود اما همون شبا ما بودیمو تنهاییمون....یه شبایی نفسمون برید از همه این همه بغض....یه شبایی نفس کم اوردیم اما دووم اوردیم یه شبایی فقط زنده بودیم زندگی نکردیم یه شبایی زنده هم نبودیم فقط بودیم.....همین...به درد ها عادت میکنیم....گاهی راه میرویم تا فراموش کنیم چه بر سر امده...اما..نه..راه تمام میشود و نه گذشته فراموش تنها به دردهایمان عادت میکنیم شده این همه عاشق باشی؟؟؟تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی؟؟؟لبخند بزنی....بی تفاوت باشی؟؟؟شده دلتنگی بپیچد به دلت راه نفست را ببند خفه ات کند...هی دستت برود سمت گوشی برش داری...نگاش کنی...پرتش کنی....شده یه اهنگ برایت بشود روح یک لحظه بشود خاطره....شده قسم بخوری کاری به کارش نداشته باشی اما یهو در یک لحظه گوشی موبایل را برداری تایپ کنی انگشتت برود سمت دکمه ی send منطقت بمیرد قلبت تند تند بزند و send کنی تمام روز را در انتظار یک جواب بی قرار باشی؟؟؟؟نرسد این جواب.....اخر گوشی را برداریو این طور بنویسی اشکالی نداره فقط میخواستم بدونم خوبی؟؟همین...مواظب خودت باش شده باز جوابی نیاید...باز بشکنی هزاران بار دیگر هم بشکنی اما باز با دست و دل شکسته دوستش داشته باشی.....شده این همه عاشق باشی...؟؟؟این همه احمق.....؟؟؟بعضی ادما....یعضی ادما یهو میان....یهو زندگیتو قشنگ میکنن یهو میشن همه دل خوشیت یهو میشن دلیل خنده هات یهو میشن دلیل نفس کشیدنت....بعد همین جوری یهو میرن....یهو گند میزنن به اروزوهات یهو میشن دلیل همه غصه هات و همه اشکات....!یهو میشن سسبب بالا نیومدن نفست

مراقب این یهویی ها باشید.......

یکشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۳| 19:54 |میترا| |

 

منو تو دو تا پرنده.....تو قفس زندونی بودیم

جای پر زدن نداشتیم....ولی اسمونی بودیم

ابر و بارونو میدیدیم....اما دنیامون قفس بود

چشم به دوردستا نداشتیم...همینم واسه ما بس بود

اما یک روز اونایی که.... ما رو با هم دوست نداشتن

تو رو پر دادن و جاتم.... یدونه آینه گذاشتن

منِ خوش باور ِ ساده.... فکر میکردم رو به رو می

گاهی اشتباه میکردم...من کدومم تو کدومی

با تو زندگی میکردم ...قفس تنگ و سیاهو

عشق تو از خاطرم برد....عشق پر زدن تا ماهو

اما یک روز باد وحشی... رویاهامو با خودش برد

قفس افتاد و شکستو.....آینه افتاد و تَرَک خورد

تازه فهمیدم دروغ بود.... دنیایی که ساخته بودم

دردم از اینه که عمری... خودمو نشناخته بودم

تو/ تو آسمونا بودی.... با پرنده های آزاد

منه تن خسته رو حتی.... یه دفه یادت نیافتاد

حالا این قفس شکسته ....راه به آسمون شده باز

اما تو قفس نشستم.... دیگه یادم رفته پرواز

چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۲| 20:44 |میترا| |

خــــدايــا !!!
حــال پــريشونم رو ميبــيني؟؟
خــودت خــسته نشــدي از ايــنهمه آه و نــالــه ي مــن ؟؟
نــميخواي بــراي ايــن دل آشــفته و روح خــسته کــاري کــني؟؟
بــه بزرگــي خودت ديگــه بــريده ام!
ديــگه نميــتونم.... اين نفس ديگــه يــاريم نمــيکنه!
تو که چــند بــار تا دم در بــهشت يا جــهنمش را نــميدونم..
امــــا بــردي..
چــــرا دوباره بــرگــردونــدي؟؟
خــودت مــيدوني خيلي وقــته کــارت قــرمزم دستــمه!
اما فــقط دارم وقــت کــشي مي کنــم...
تــمــومش کــن !
هــر جور که ميــدوني "حــکــمــت" مــنه!!!

چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۲| 20:14 |میترا| |

من ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺖ !
ﮐﻤﯽ ﺩﻟﻢ ﺷﮑﺴﺖ ، ﺷﺐ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ . ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﺵ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻫﺮﺷﺒﻢ
ﺷﺪ .
ﯾﮑﻢ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ .
ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯽ !
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ به ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻣﻦ ، ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ . . .

images?q=tbn:ANd9GcRgZnzVRNaeoPXwGYA2572

پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۲| 12:18 |میترا| |

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز ارام.....ارام

باورت می شود....

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

" که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

" فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نمی گیرم

تو نگرانم نشو !!

خواهــم گرفت

جمعه ۸ آذر ۱۳۹۲| 18:33 |میترا| |

خـــــــــــوش به حالت شیرین....

فرهـــــادت به عشـق تـو....

ســـر به کـــــوه گــذاشت و بیســـــــــتون را برایت کند.....

فرهــــــــــاد مـــــــــن اما.....

مردانه قلبـــــــــــــــــــم را کند

و با خــــــــــودش بـــــــــرد...

فرهـــــــاد من کـــــــــــم آورد....

خواســــــــــتنـــــــــــــش....

عاشـــــــــــــــــــقی اش....

"ادعــــــــــــــــــــا " بود...!!

.

.

.

.

تـــــــــولــــــــــــــــدم نــامبــــــــــــــارک!!!!!!!!!!!

دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۲| 23:45 |میترا| |

ای خدااااااااا

کجایییییییییی؟؟

چرا نمیشنوی صدامو؟؟؟؟؟

من بی اون نمیتونم میفهمی؟؟؟؟؟؟

عشقم یادته گفتی اگه جدا بشیم تو چی میشی؟؟

منم گفتم میمیرم!

یادته؟؟؟

همین الانم مردم.....!!

فقط یه قلبه لعنتی دارم که نمیدونم چه اصراریه واسه این که بزنه

چرا وای نمیسه و راحتم نمیکنه....

خسته ام به جون خودت خسته ام....

من طاقت ندارم دوریتو تحمل کنم.....

ای خدااااااااااااا

چرا مرگمو که میگی حقه بهم نمیدی؟؟؟

هان؟؟

همه میگن تو چت شده؟؟

چرا این جوری شدی؟

دست خودم نیست

دیگه نمیتونم نقاب بزنم به صورتم و بگم که خوبم...شادم....

خسته شدم بسگی که حرف اینو اونو شنیدم و دردمو تو خودم ریختم

منه احمق هنوزم عاشقتم....

راستی الهی میترا واست بمیره وقتی قبلت درد میگرفت

چه دردی داشتی....!!

یادته؟؟

تازگیا قلبم خیلی درد میکنه

یه تیری میکشه که نگو...

اون لحظه خوش حال میشم که میخواد دیگه نزنه.......

ولی بازم ادامه میده.......

خداااااااااا

چرا من اخه؟؟؟

بگو در حق کدوم بندت بدی کردم؟؟؟

که باهام این جوری کردن....

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همش میشینم تو ۴ دیواری اتاقمو زل میزنم به دیوار اتاق

۱ ساعت

۲ ساعت

۱۰ ساعت......

یهو به خودم میام میبینم صورتم پر از اشکه....

خداااااااا

پرم از دلتنگی خستگی

دلم بد جور گرفته...

عشقم ببینم

حالا که من نیستم

دلت میگیره چی کار میکنی؟؟هان؟؟

چی دارم میگم حتما اون قدر از ما بهترون دورت داری که اصن بود و نبود منم واست مهم نیست

نه؟

بیچاره دلم.........!!!

به قول ایمان غلامی

بسه دلم

فکرش نباش

گریه نکن

بسه دلم

تو که میدونی تو رو به بازی میگیره

هنوزم که هنوزه...

دیگه هیچ کی نموند به پات بسوزه.....

دیگه هیچ کس نموند به پات بسوزه.....

 

 

 

شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۲| 19:24 |میترا| |

نمیدونم دیگه چی درسته و چی غلط

فقط میدونم الان میخوام بنویسم

بنویسم که خفه نشم....!

اخه دیگه کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم....

میدونی من خیلی دیوونه ام

خیلی احمقم...

که هنوزم با این همه چیز

با این که خودت گفتی عاشق فلانی....

بازم عاشقتم....!!

مسخره است نه؟؟

میدونی جال این روزام خیلی دیدنیه....!!

تا حالا مرده متحرک دیدی...؟؟

منم...!!

اون لجظه که رفتی....

رفتی و گفتی میترا میرم که فراموشم کنی.....!!

من اون لحظه به معنای واقعی مردم....!!

میدونی حس بیتفاوتی یعنی چی؟؟

این روزا دچارشم....!!

هیچ کس و هیج جیزی نمیتونه حالمو بفهمه نمیتونه درکم کنه....!!

سخته سعی کنی وانمود کنی که خوبی....

وقتی وجودتو به اتیش کشیدن.....!!

واسم سخته سخته باور کنم کسی که بود همه کسم

رفته....!!

که واقعی دوسم نداشت....!!

خدااااااااا.......

من طاقتشو ندارم میفهمی؟؟؟؟

خدایا کم درد داشتم؟؟؟

این سخت ترین ضربه بود واسم.....!!

میدونی...

حالم از این دنیا به هم میخوره....

هیچی توش راست نیست....

از ادمای با نقاب بدم میاد....!!!

د اخه من از ته دل دوست داشتم یادته؟؟

خدااااااااا

فقط مرگمو میخوام....

دیگه طاقت هیچیو ندارم....!!

خداااااااا

هر کی ندونه تو که میدونی

خودش که میدونه...

تنها کسم بود...

همه کس بی کسیام بود....

اصن چرا این جوری شد؟؟؟

مسخره است....

وقتی عشقت بیاد بگه من عاشق فلانیم....

و تو حس کنی دیگه قلبت نمیزنه....

نفست دیگه نمیاد

ولی بهش راه کار بدی که به اونی که دوسش داره برسه نه؟؟؟

نمیدونم چی بگم

من هنوزم باور نکردم....

هنوزم دل سادم باور نمیکنه....!!

میدونی اون روز دم صبح بود رفتم حموم!!

تیغو گذاشتم رو رگم

اومدم بکشمش....

ولی...!!

فقط یه لحظه ....خدام یادم افتاد و زدم زیر گریه....!!

نمیدونم شاید خواست خدا بود....!!

نمیخوام ازت گله کنم یا چیز دیگه...

ولی خدا وکیلی این دستمزد دلم نبود....!!

دلی که عاشقت بود و هست....!!!

هیچی از خدا نمیخوام فقط اینکه...!

اگه به اندازه یه سر سوزن تودلت جا دارم..

که میدونم ندارم....!

بذاره تو دلت بمونم...!!

و یادم باهات باشه...!!

همین...!!!

اهل نفرین یا دعای بد نیستم....!

هر جای دنیایی خوش باشی...!!!!

میدونی...!!

ما به هم نمیرسیم

اما...

بهترین غریبه ات می مانم

که...

همیشه دوستت خواهد داشت.....!!

پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۲| 23:1 |میترا| |

این روزها...

به قول پناهی

دروغ گفتن را خوب یاد گرفته ام

حال من خوب است

خوب خوب

فقط زیاد تا قسمتی هوای دلم طوفانی

همراه با غبارهای خستگیست

و فکر میکنم....

این روزها...

خدا هم از حرفهای تکراری من خسته است

چه حس مشترکی داریم منو خدا

او....

از حرفهای تکراری من خسته است

و من...

از تکرار غم انگیز روزهایم

میگویند...

هر وقت دلت گرفت سکوت کن

این روزها...

هیچکس معنای دلتنگی را

نمیفهمــــــــــــــــــــــــــد!!

چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۲| 13:14 |میترا| |

خدایا اجازه هست ناصبوری کنم؟؟

به بزرگیت قسم از صبوری خسته ام.....

از فریادهایی که در گلویم خفه ماند و میماند....

از اشک هایی که شب ها بالشم را خیس میکند....!!!

و تو شاهد ان هستی...!

از حرفهایی که زنده به گور شد در دلم...

اسان نیست در پس خنده های مصنوعی

گریه های دلت را در بی پناهیت....

و در پشت هزاران دروغ پنهان کنی!!!!

ارزوی پرواز دارم......

 

 برای تنوع هم که شده

دلم میخواد کمی 

بمیرم

همین....!

سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲| 22:21 |میترا| |

زخمهای دستم را میبندند

و میگویند چرا با خودت چنین کردی؟؟

ولی افسوس

کسی زخم بزرگ را ندید

تا بگوید چرا با تو چنین کردند!!

بعضی وقتامجبوری توفضای بغضت بخندی....

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی...

شاکی بشی ولی شکایت نکنی...

گریه کنی امانذاری اشکات پیداشن...

خیلی چیزاروببینی ولی ندیدش بگیری...

خیلی حرفاروبشنوی ولی نشنیده بگیری...

خیلی هادلتوبشکنن...

و

تـــــو

فقط

سکوت کنی....

همین!

پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲| 15:28 |میترا| |

یه وقتایی یکی میشه همه ی زندگیت

ولی......

هیچ جای زندگیت حضور نداره....!!

امشب و الان که اومدم بنویسم، حالم اصلن خوب نیست...

بدجوری مات و مبهوتم...

کلافه ام ، خسته ام ، بلاتکلیفم ...

باید تکلیفم رو با دلم معلوم کنم ...

هر چند معلوم هم هست ...

می دونم دلم چی می خواد...

ولی مگه مهمه؟!

براش هیچ جوابی ندارم، هیچ کاری از دستم بر نمیاد، نه الان نه هیچ وقت دیگه ای .

خدایا  ....


شهامت می خواهد (شایدم حماقت...)
دوست داشتنِ کسی که
شاید ­...
هیچ وقت ...
هیچ زمان ...
سهم تو نخواهد شد !!
 
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو ؟
 

پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱| 4:16 |میترا| |

خدایا وقتی دلت می گیره چیکار میکنی؟
میری یه گوشه می شینی؟
هی با نگات بازی میکنی که
یادت بره میخواستی گریه کنی؟
یه لیوان آب میخوری تا تمام
بغض هاتو یه جا قورت بدی؟
بعد اون وقت یادت میاد
که خدایی و باید تنها باشی؟
خدا جون
نمیدونی این روزها
چقدر خدا بودم…!!
شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۱| 20:16 |میترا| |

دستــ ـم را بالا مــ ـی برم

و آسمان را پایین مــ ـی کشـــ ـم

مــ ـے خواهــــــ ـم بزرگــــــ ـی زمین را

نشان آسمان دهـــــــ ـم !

تا بداند

گمشده ے من

نه در آغــــ ـوش او . . .

که در همین خاک بـــــــ ـی انتهاست

آنقدر از دل تنگـــــ ـی هایـــــــ ـم برایش خواهــــــ ـم گفت

تا ســـ ـرخ شود . . .

تا نــــ ـم نــــ ـم بگرید . . .

آن وقت رهایش مـــ ـی کنــــــــ ـم

و مـــ ـی دانــــــ ـم

کســــــ ـی هــــــ ـرگــــــ ـز نــــــ ـخواهد دانست

غـــــــ ـم آن غروب بارانـــــــ ـی

همه از دلتنگـــ ـی هاے من بود

...!

سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۱| 20:27 |میترا| |

من دخترم

وقتی خسته ام

وقتی کلافه ام

وقتی دلتنگم

بشقابها را نمیشکنم

شیشه را نمیشکنم

غرورم را نمیشکنم

دلت را نمیشکنم

در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد

این بغض لعنتی است......

جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱| 19:22 |میترا| |

امشب غم ها برایم مهمانی گرفته اند...

 

و من میخواهم بترکانم ...

 

همه ی بغض هایم را ...

 

من که به هیچ دردی نمیخورم . . .

 

این دردها هستند که چپ و راست به من میخورند !

.

.

.

.

خـــــــدایا

 

غـــــم خـــورده ام به مقــــدارٍ کافــــی،

 

ممـــــــنون!

 

میــــل نــــدارم دیگــــر،


مـــــــی شــــود یــــک استــــکان مـــــرگ بـــــرایم بریـــــــزی؟

 

یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱| 21:46 |میترا| |

سلام خدا

خوبی خدا جون؟

خوش میگذره بهت که حتی سراغ منو نمیگیری؟

شناختی منو؟

میدونستم نمیشناسی...پس بذار خودمو معرفی کنم

خدا من همون دختریم  که خیلی خسته است

خدا من همونی هستم که همیشه سعی کرده نقاب خنده رو لباش باشه

خداجونم بازم نشناختی؟

باشه بیشتر میگم

خدامن همونم که همش چشماش بارونیه

خدا من همونم  که همه چیزای تو واسش ممنوعه است

خدا من همونم که الان تنها همدمم شده اتاقم و سیستمم

خدا من همونم حتی تو هم دوسش نداری

 

بازم نشناختی؟؟                                                                          

حق داری نشناسی وقتی این همه بنده خوب و مهربون دورت رو پر کرده اخه چه نیازی به من داری؟

خدا جون من همونم که همه ازش انتظار دارن ولی من نباید از هیشکی انتظار داشته باشم

من همونم وقتی سراغ یه نفر رو نمیگیرم بهم میگن بی معرفت

ولی نمیدونن شاید دارم یه جا از درد ناله میکنم که سراغشون رو نگرفتم

بگذریم اصلا بیخیال ...

خدا یه کار کوچیکی باهات داشتم

مگه تو خودت نگفتی از شما حرکت از من برکت؟

مگه خودت نگفتی یه قدم بردارید من 10 قدم برمیدارم

پس کو؟؟؟؟؟

نگو قدم برداشتم و تو ندیدی که باورم نمیشه

نگو اینا رو خدا

من حرف تازه میخوام

اصلا همش تقصیر خودته

اره همش تقصیر خودته که من الان اینجوری  شدم

بابا اخه چین هم وقتی یه کالا میسازه بعدش یه خدماتی یه گارانتی ،چمیدونم چیزی میذاره که اگه  مشکلی برا اون کالا پیش اومد یا قطعه اش رو عوض کنه یا تعمیرش کنه

خب خدا منم الان دلم خاک گرفته

داره میپوسه

به کدوم شرکت زنگ بزنم بیان تعمیرش کنن؟

اصلا روی زمین شرکت خدمات پس از خلقت داری؟

خدا خیلی ازت دلگیرم خیلی زیاد

ولی مطمئنم  یه روز میاد که بالاخره همه چیز برا من اروم میشه

میدونی اون روز چه روزیه خدا؟

روزی که یکی از فرشته هات که بهش میگن عزارئیل بیاد پیشم

فکر کنم اون روز فقط روز ارامش من باشه

راستی یه چیز دیگه

ببخشید سرت داد زدم

خدا جونم؟

هنوزم نشناختی؟

باشه اشکال نداره

فقط جهت یاداوری میگم

من

میترا

هستم

 

 

پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۱| 14:4 |میترا| |

سلام

دوستای خودم

شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم.......

اخه یه مشکلی دارم

وقتی تو نظرات وبم ادرس وبهایی که نظر دادنو کلیلک میکنم باز نمیشه

تو هیچ وبلاگی هم قسمت نظرات برام باز نمیشه

تو رو خدا یکی بگه چی کار کنم.......................

سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱| 17:11 |میترا| |

خدایا دلم گرفته.....

خدایا خسته ام......

خیلی خسته......

دیگه سخته ادامه دادن....

سخته بودن و زندگی کردن.......

خدایا دلم گرفته از همه چی.....

خدایا بیا و بشو مرحمم.......

اخه من که جز تو کسیو ندارم.......

جز تو که پناهی ندارم......

اه این بغض لعنتی داره خفه ام میکنه......

چه قدر اخه با اب قورتش بدم پایین.....

خدایا میخوام بیام پیشت.......

میخوام با تو باشم......

اخه تو هیچ وقت تنهام نمیذاری.......

هیچ وقت از پیشم نمیری.......

خدایا از همیشه بهت محتاج ترم......

نیازمند نیم  نگاهتم.......

کاش میشد برم یه جایی که هیچ کس نباشه.....

من باشمو تو و تنهایی.......

میخوام بشینمو از ته دلم زار بزنم......

بابا مگه یه ادم چه قدر طاقت داره.....

به خودت قسم دیگه نمیکشم......

کاش میشد یه بار کسو که دوستش دارمو ببینم.......

بعد بغلش کنم و چشمامو ببندمو صدای قلبشو گوش کنم.....

. بعد دیگه چشمامو باز نکنم.......

و بمیرم.....

این اخرین ارزومه..................

سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۱| 14:4 |میترا| |

مــــے گــــویـَـنــد ســـــاده ام،،

مـــے گـــویـَنــد تـــومــرا با

یــک جمـــــلـــﮧ

یـک لبـــــخـنـــد،،،

بـِــﮧ بــازےمیـــــگیــــرے ... ... ...

مــــــے گــــوینــــد تــرفنــد هـــایت، شیطنـــتهــــایت

و دروغ هایـــت را نمــــے فهمــم ... !!

مــــــے گویند ســــاده ام

اما تـــــوایــטּرا باور نکـטּ

مــــטּ فـــــقــــــط دوســـتـــــت دارم،

همیـــــــــטּ!!!!

و آنــــها ایــــטּ را نِمـــــــے فـَـــهمنــــد........

سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱| 15:55 |میترا| |

وقتی تو خودت گیر می کنی؛
وقتی همه چیز برات میشه یه سوال؛
وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی؛
وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی؛
وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی؛
وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ؛
وقتی مجبوری خودتم گول بزنی؛
وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!
وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست؛
وقتی می دونی همه چی دروغه؛
وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی؛
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ؛
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت؛
وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته؛
وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه؛
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته؛
وقتی نباید اونی باشی که هستی؛
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست؛
وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن؛
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه؛
وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه؛
تازه میشی اینی که من الان هستم.........
چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱| 14:55 |میترا| |

عشقم......

یعنی واقعا دیگه نیستی پیشم؟؟؟

یعنی دیگه دوسم نداری؟؟؟

یعنی یه این زودی منو یادت رفت؟؟

یعنی الان یکی دیگه تو زندگیته؟؟؟

که به جای من بهش میگی عشقم؟؟؟

یعنی باور کنم که حرفای قشنگت فقط یه دروغ بود؟؟؟

چه دروغای قشنگی بود ولی....

چه خوب تونستی خودتو جلوه بدی و منم چه ساده عاشق خوبیات شدم.....

هیچ وقت حرفاتو یادم نمیره.....

دلم واست خیلی تنگ میشه.....

واسه قربون صدقه رفتنات.....

واسه این که بهم بگی منگل و من دعوات کنم.....

واسه اینکه بهم بگی زندگیمی.....

واسه همه چی......

یادم نمیره همدرددیات......

د لعنتی من هنوزم دوستت دارم.......

ولی....

مثل اینکه یکی دیگه وارد زندگیت شده....

چه زود جای منو پر کردی....

چه زود فراموشم کردی......

د اخه یه کمم فکر منو  و دل شکستمو میکردی.....

تو که میدونستی شبا با گریه خوابم میره.....

پس چرا گذاشتی چشمام همش بارونی باشه؟؟؟؟؟

باشه برو به درک.....

فراموشت میکنم....

ولی قول نمیدم طاقت بیارم.....

وقتی حتی شونه ای واسه اشک ریختن ندارم......

جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱| 23:10 |میترا| |

خدایا....

من دلم قرصه!

کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت،  که حتی روز روشن نیست

کسی اینجا نمیبینه که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته  زمین دار مکافاته

فرامشم شده گاهی که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا بازم پیش تو برگردم

خدایا وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن

شنیدم گرمه اغوشت

اگه میشه منم جا کن......

.

.

.

خدایا......

تو که میبینی من شاگرد خوبی نیستم.....

تو که میبینی من درسهام رو خوب پس نمیدم.......

تو که میبینی من تو همه امتحانات تو مردود میشم.......

پس چرا......؟؟؟؟؟؟؟

پس چرا پرونده ام رو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم نمیکنی؟؟؟

پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱| 14:0 |میترا| |

برای دلی که شکسته ام تاوانش را میدهم برای تمام اشک هائی که بی صدا بخاطر خیلی چیزها که

نباید ریخته میشد ولی من باعثش شدم 

کمترین تاوان جان من است 

هی ولی اگر جان هم بدهی دل شکسته که التیام پیدا نمیکند 

یک روز آمدم ، چند روزی ماندم ، وحالا دارم میرم 

وبرای هیچکدامش دلیلی نداشتم 

 

تو درست گفتی از ابتدا نباید به خودم اجازه عاشق شدن میدادم

وحالا همه چی تمام شد خودم تمامش کردم

خودم به وجود آوردمش و باز خودم به قتل رساندمش

 

برای همه ی خوبیهایت تمام عمر مدیونتم زیبای من

سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱| 11:51 |میترا| |

    آسمون ای آسمون من دیگه یاری ندارم

   دیگه اشکام ته کشیدن نمی تونم ببارم،دیگه من باروزا قهرم...

   من فقط شبابیدارم،آخرین نوشته ام اینه...

   که دیگه دوست ندارم،به خدا دوست ندارم ...

   وقتی پرنده ی دلم روشاخه ی دلت نشست،یه حس عاشقونه داشت...

   اما که خیلی زود شکست،حالا اسرتوقفس،یه گوشه ای بی سرپرست...

   نه آب،نه دونه میخوره فقط میگه...

   پرم شکست فقط میگه پرم شکست...

 

جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱| 11:59 |میترا| |